جلال الدين الرومي

12

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

شعر كشتى وجود مرد دانا عجبست * افتاده به چاه مرد بينا عجبست كشتى كه به دريا بود آن نيست عجب * در يك كشتى هزار دريا عجبست شعر گر نسيم يوسفم پيدا شود * هر كه نابينا بود بينا شود اى دل از دريا چرا تنها شدى * از چنين دريا كسى تنها شود ؟ ماهيى كز بحر در خشكى فتاد * مىطپد تا زودتر آنجا شود گر كسى گويد كه پيش بحر عشق * دل چرا شوريده و شيدا شود تو جوابش ده كه اندر شوق بحر * قطره بىآثار و ناپيدا شود هم جوابش ده كه اندر آفتاب * ذره سرگردان و ناپروا شود عزيز من آن قطره جانى كه در فراق دريا قرار گرفته است و ياد دريا نمىكند گاهى در برگى مىآويزد گاهى با خاكى مىآميزد مگو بىادبى كرده است او كه بند برنهادند بند زرين بند سيمين بند مجوهر بجواهر . او عاشق آن بند شده است چنانك از عشق آن بند را بند نمىبيند او را پند مده كه بند او از آن سخت ترست كه پند راه يابد . چنان منافذ ادراكات و فهم او را عشق آن رنگ و بو و عشق آن گفت‌وگو فروگرفته است كه سر سوزنى از پند راه نيابد بلك بنده دشمن دارد زيرا زنگى دشمن آئينه بود ناصحان و واعظان آينه‌اند يا آينه دارند عاشقان نفس و طالبان دينى زشت رويانند زنگى چهرگانند وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ اما در ولايت زنگبار زشتى زنگى كه نمىنمايد از آنست كه آنجا مرد و زن هم رنگ و يند و جنس و يند باش تا ازين ولايتش بيرون برند بر مركب اجل بر خوب‌چهرگان ترك و روم بروند كه فرشتگان نورانيند كرام برره كه مسكن ايشان بستان هفت آسمان است آنگاه رسوائى خويش ميان روحانيان ببينند حسرت خورند و هيچ سود ندارد لا جرم ازين سبب دشمن آينه و آينه دارند .